از عدالت تا آزادی/چرا نسل جدید دیگر به رویای نسل های پیشین اعتماد ندارد؟
- شناسه خبر: 18399
- تاریخ و زمان ارسال: ۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت ۱۱:۱۶
- نویسنده: نشان نیوز

نشان نیوز/زهرا سلگی؛ از اواخر قرن نوزدهم تا نیمه نخست قرن بیستم، (عدالت)مهمترین افق تخیل سیاسی بشر بود… جهان صنعتی با فقرگسترده، استثمار کارگران و شکاف عمیق طبقاتی، انسان مدرن را به این باور رسانده بود که آزادی لیبرالی، اگر با عدالت اجتماعی همراه نباشد، بیش از آنکه آزادی همگان باشد، میتواند به آزادی صاحبان سرمایه محدود شود. از همین رو، اندیشه چپ توانست خود را بهعنوان وجدان اخلاقی تاریخ معرفی کند؛ جریانی که مدعی بودنه نه فقط برای تغییر حکومتها، بلکه برای رهایی انسان از فقر، استثمار و نابرابری مبارزه میکند….
در آن دوران، عدالت تنها یک مفهوم حقوقی یا اخلاقی نبود؛ بلکه به نوعی وعده رستگاری تاریخی تبدیل شده بود. این تصور شکل گرفته بود که با تغییر ساختارهای اقتصادی و اجتماعی، میتوان جامعهای ساخت که در آن انسان از مناسبات نابرابر گذشته رها شود….
مارکس تاریخ را حرکتی به سوی جامعهای بیطبقه میدید،، جامعهای که در آن مناسبات طبقاتی و استثمار از میان برود. انقلاب روسیه نیز رؤیای دخالت مستقیم انسان در سرنوشت تاریخ را زنده کرد و قرن بیستم را به قرن انقلابها تبدیل ساخت. گویی بشر میخواست از طریق عدالت، تاریخ را از رنج نجات دهد و آیندهای متفاوت برای انسان بسازد.
اما همین رؤیای رهایی، بهتدریج چهره تراژیک خود را آشکار کرد. حکومتهای انقلابی، در حالی که خود را نماینده عدالت تاریخی میدانستند، در مواردی آزادی را محدود و مخالفان را سرکوب کردند. اردوگاههای کار اجباری، تصفیههای ایدئولوژیک و خشونتهای انقلابی نشان دادند که عدالت، اگر از یک ارزش انسانی به حقیقتی مطلق و غیرقابلمناقشه تبدیل شود، میتواند به جای رهایی انسان، به ابزاری برای حذف او تبدیل شود.
بنابراین، مسئله فقط شکست سیاستکمونیسم نبود آنچه فرو ریخت، یک باور عمیقتر بود!!این تصور که تاریخ مقصدی نهایی و نجاتبخش دارد و بشر سرانجام از طریق یک پروژه بزرگ سیاسی به جامعهای عادلانه و رهایییافته خواهد رسید.
پس از جنگ جهانی دوم و بهویژه در نیمه دوم قرن بیستم، بخش مهمی از جهان غرب بهتدریج از مفهوم (عدالت به مثابه اتوپیا) فاصله گرفت و آزادی را در مرکز اندیشه سیاسی قرار داد. تجربه فاشیسم و استالینیسم این نگرانی را تقویت کرده بود که هر ایدئولوژی نجاتبخشی، اگر خود را صاحب حقیقت نهایی بداند، ممکن است در نهایت به تمرکز قدرت و توتالیتاریسم منجر شود.
در چنین فضایی، آزادی معنای تازهای پیدا کرد.. آزادی فرد در برابر دولت، آزادی بیان، آزادی انتخاب، حق متفاوت بودن و حق تعیین شیوه زندگی. نیمه دوم قرن بیستم را میتوان دوران بیاعتمادی به (رؤیاهای بزرگ) دانستدورانی که تجربه تاریخی به انسان آموخت حتی آرمانهایی که با وعده رهایی آغاز میشوند، اگر بدون محدودیت قدرت و تضمین آزادی دنبال شوند، ممکن است به نتایجی کاملاً متفاوت منجر شوند.
اگر (عدالت) واژه مرکزی عصر انقلابها بود، (آزادی)به یکی از واژههای مرکزی عصر پس از اتوپیا تبدیل شد. لیبرالیسم نیز در این دوره احساس میکرد تجربه تاریخی تا حد زیادی حقانیت آن را تأیید کرده است؛ زیرا رقیب بزرگش، یعنی کمونیسم، نهتنها در تحقق وعده برابری و عدالت ناکام مانده بود، بلکه در بسیاری از تجربههای تاریخی خود به شکلهای تازهای از نابرابری، سرکوب و بیعدالتی انجامیده بود.
با این روی این تحول به معنای پایان مسئله عدالت نبود. ما امروز در شکاف میان دو حافظه تاریخی زندگی میکنیم؛ دو تجربه متفاوت که هرکدام تعریف خاصی از رهایی ارائه میدهند.
در یک سو، نسلی قرار دارد که همچنان با نوستالژی عدالت به جهان نگاه می کند وسرمایهداری را یکی از سرچشمههای اصلی نابرابری میداند. در سوی دیگر، نسلی قرار گرفته که نسبت به هر رؤیای بزرگ عدالتخواهانه با تردید نگاه میکند؛ زیرا در پشت وعده عدالت، امکان تمرکز قدرت و محدود شدن آزادی را میبیند.
ایران امروز یکی از آشکارترین صحنههای این شکاف تاریخی است. بخشی از نسلی که در شکلگیری ساختار سیاسی جمهوری اسلامی نقش داشت، همچنان با زبان عدالت سخن میگوید؛ زبانی که ریشههای آن را میتوان در فضای ایدئولوژیک نیمه دوم قرن بیستم جستوجو کرد. در این افق فکری، مبارزه با سرمایهداری، دفاع از مستضعفان و نقد لیبرالیسم همچنان ارزش اخلاقی و سیاسی محسوب میشود.
اما مسئله زمانی پیچیده میشود که میان آرمان عدالت و تجربه واقعی جامعه فاصله ایجاد شود. جامعهای که قرار بود بر محور عدالت ساخته شود، در طول زمان با شکاف طبقاتی، رانت، فساد ساختاری و اختلاسهای بزرگ مواجه شد. همین فاصله میان وعده عدالت و تجربه روزمره جامعه، بهتدریج سرمایه اخلاقی و اعتبار گفتمان عدالت را فرسوده کرد.
در واقع، بحران فقط در این نیست که عدالت بهطور کامل تحقق پیدا نکرده است؛ مسئله عمیقتر آن است که عدالت، هنگامی که از آزادی و امکان نقد جدا شود، میتواند به سازوکاری برای تمرکز قدرت تبدیل شود.
حکومتهایی که خود را نماینده یا تجسم (عدالت تاریخی)میدانند، ممکن است مخالفان خود را نه شهروندانی دارای حق، بلکه مانعی در مسیر تحقق حقیقت بدانند. در چنین شرایطی، مخالفت سیاسی دیگر بهعنوان بخشی طبیعی از جامعه پذیرفته نمیشود و میتواند بهعنوان انحراف یا تهدیدی علیه آرمان جمعی تعریف شود. درست در همین نقطه است که آرمان رهایی میتواند به ابزاری برای کنترل و سرکوب تبدیل شود.
به همین دلیل، نسل جدید ایران دیگر بهسادگی به واژه (عدالت) اعتماد نمیکند. این نسل، عدالت را الزاماً با رؤیای رهایی تاریخی پیوند نمیدهد؛ بلکه آن را در کنار تجربههایی مانند محدودیت، فساد، تبعیض و ناکارآمدی میسنجد. برای بخشی از این نسل، عدالت زمانی معنا و ارزش دارد که با آزادی، حق انتخاب و امکان نقد قدرت همراه باشد.
در برابر این تجربه، متولدان دهههای هشتاد و نود خورشیدی در حال شکل دادن به افق فکری متفاوتی هستند. آنان برخلاف نسلهای پیشین، خاطره عاطفی مستقیمی از انقلابهای چپ، مبارزه با امپریالیسم یا اتوپیای برابری ندارند. جهان ذهنی آنان در شرایط کاملاً متفاوتی شکل گرفته است؛ در فضای اینترنت، سرمایهداری جهانی، فردیت مدرن، ارتباطات گسترده و فرهنگ انتخاب.
به همین دلیل، آزادی برای این نسل فقط یک مفهوم سیاسی نیست؛ بلکه بخشی از زندگی روزمره و هویت فردی اوست. آزادی سبک زندگی، آزادی بیان، آزادی اقتصادی، آزادی ارتباط با جهان و حق انتخاب فردی، همگی در تعریف این نسل از یک زندگی مطلوب جای گرفتهاند.
این نسل بیش از آنکه صرفاً نگران (استثمار سرمایهداری) باشد، از تمرکز قدرت و دخالت ایدئولوژی در زندگی خصوصی هراس دارد. مسئله برای او فقط این نیست که ثروت چگونه توزیع میشود؛ بلکه این نیز اهمیت دارد که چه کسی حق دارد درباره شیوه زندگی، انتخابها، روابط و آینده او تصمیم بگیرد.
اگر نسل پیشین میتوانست تصور کند که تحقق عدالت بدون آزادی نیز امکانپذیر است، نسل جدید بیشتر از نقطه مقابل حرکت میکند: بدون آزادی، هر پروژه عدالتخواهانهای دیر یا زود در معرض فساد، تمرکز قدرت و سرکوب قرار خواهد گرفت.
البته این به معنای کنار گذاشتن عدالت از سوی نسل جدید نیست. مسئله، تغییر جایگاه عدالت در نظام ارزشی اوست. عدالت دیگر الزاماً یک هدف نهایی تاریخی نیست؛ بلکه ارزشی است که باید در کنار آزادی، کرامت فردی، حق انتخاب و امکان نقد قدرت معنا پیدا کند.
شاید مهمترین تغییر فکری نسل جدید نیز همین باشد: عدالت دیگر بهتنهایی کافی نیست. این نسل میخواهد عدالت با آزادی همراه باشد، نه اینکه آزادی قربانی تحقق عدالت شود.
در نهایت، شکاف میان دو نسل را نمیتوان صرفاً شکاف سنی یا سیاسی دانست. این شکاف، حاصل دو تجربه متفاوت از تاریخ است؛ یک نسل عدالت را وعده رهایی میبیند، در حالی که نسل دیگر آزادی را شرط نخست هر نوع رهایی میداند.
شاید تفاوت اصلی را بتوان در یک پرسش خلاصه کرد: نسل پیشین میپرسید چگونه جامعهای عادلانه بسازیم؟نسل جدید پیش از آن میپرسد چه کسی حق دارد به جای من انتخاب کند؟








